ذبيح الله صفا

503

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

با اولين سالهاى سلطنت ركن الدين قلج ارسلان رابع مصادف مىشد . از اشعار اوست در كليله و دمنهء منظوم : شنيدم كه دزدى بهندوستان * برون آمد از در شبى ناگهان روان گشت در شهر با چند يار * كه در دست ايشان چه افتد شكار چو يكسر ز گشتن ستوه آمدند * سوى خان بازرگانى شدند بُد آن مرد بازرگان مال‌دار * جهان ديده و پختهء روزگار چو دزد آمد و قصد آن بام كرد * ز خواب اندرآمد جهانديده مرد زن خويش را كرد بيدار زود * بدين‌گونه با او سخن درفزود كه از من بپرس اين‌كه چندين درم * بچه صنعت و پيشه كردى بهم چو پرسيده باشى تو خاموش باش * چو گشتم زبان من تو دو گوش باش زن اين گفته بشنيد از آن هوشمند * روان « 1 » كرد آواز با او بلند كه اين مال را جمع چون كرده‌اى * كه از مال قارون فزون كرده‌اى بپاسخ به دو گفت مرد خرد * كه دوران چو من مرد دير آورد فراوان هنر هست در گوهرم * كز آن مال و هستى بدست آورم و ليكن ز دزديست اين مالها * ندارم نهانى ز تو حالها ز دانا فسونى بياموختم * و ز آن مالِ قارون بيندوختم ازين پيش چون شب جهان بستدى * همه شب مرا كار دزدى بدى فسون را بگويم تو با كس مگوى * كه گفتن پشيمانى آرد به روى چو من بر سر بامها « 2 » رفتمى * سه شولم پياپى فرو گفتمى بيازيد مى سوى مهتاب چنگ * بروزن درون رفتمى بىدرنگ همه نقد و جنس سرا جستمى * بهم زود كالا فرو بستمى

--> ( 1 ) - در اصل : در آن . روان يعنى سريع ، بسرعت ( 2 ) - در اصل : بارها